دیروز دومین سیگار زندگیمو کشیدم.از صبح حالم افتضاح بود.شب قبلش کلی کار کردم.درسای دانشگاه,آشپزی,خرید...بعدشم بی خوابی زده بود به سرم.صبح با کسالت از خواب بیدار شدم و حسابی گرفته بودم.دم ظهری امانوئل(همکار جدید) برامون قهوه ارمنی درست کردِخوردم بهتر شدم اما بازم دلم می خواست.رفتم دوباره ازش خواستم دم کنه اونم آماده داشتو برام ریخت.لیوان دومو که خوردم دنیا دور سرم چرخید.بدنم داشت آتیش می گرفت.سرم داشت منفجر می شد.حالت تهوع شدید گرفتم.
تایم نهار نتونستم تحمل کنم رفتم خونه لباسامو عوض کردم,یکم خوابیدم و دوباره برگشتم شرکت.
هرچی به شب می رفت احساس مردن بیشتری می کردم.نتونستم خودمو کنترل کنم از مهرسا خواستم بریم سیگار بکشیم اونم قبول کرد.
بعدش خوب خوب شدم.سرحالِ سرحال.همین که اون حسای بدم رفت حس عذاب وجدانم شروع شد.
اگه مامان بابا بفهمن,اگه علی بفهمه,اگه همکارا بفهمن؟؟!!
واقعا اینهمه عذاب وجدان لازمه؟این همه فشارو چطوری کنترل کنم؟چرا همه ی نیازهای طبیعی بدنمون برامون تابو شده؟
چرا تو مدرسه یادمون ندادن وقتی کلی مشکلات داریمو باید همه چیزو تحت کنترل بگیریمو کارمونو به خوبی انجام بدیم و وانمود کنیم همه چی خوبه باید چی کار کنیم؟
تروخدا اگه مامان بابا هستید به بچه هاتون یاد بدید کارایی که تو بعضی مواقع کمکشون می کنه تا زیاد نشکنن عیب نیست.نذارید همش جمع شه و یهو کمرشونو خم کنه.بذارید حداقل پیش شما خودِ خودشون باشن.بذارید تنها فشاری که تحمل می کنن مشکلاتشون باشه نه عذاب وجدانای الکیشون!هیچ دوستو فامیلی نمی تونه مثل مادر و پدر به بچش عشق بورزه.
برچسب: 45th president,45,458 socom,45 years,45 degree angle,4506,t,45 days from today,45 acp,45 cm to inches,45 45 90 triangle,
نویسنده: ستایش طباطبایی