قلبم شکست و یه تیکه از باورام برای همیشه از بین رفت.
بعد ازینکه چندتا دختر جدید اومدن تو خونه یسری مشکلات ایجاد شد و چون این دخترا تو اتاق من بودن شروع کردن راجع به بقیه نظر دادنو حرف زدن.منم چون قدیمیم و شناخت بیشتری از بقیه دارم این وسط یه حرفایی زدم که ای کاش نمیزدم!
نه اینکه دروغ گفته باشم راجع بهشون ولی وقتی اخلاقای کسی خاصه و توی جمع همه دارن راجع بهش حرف میزنن خب احتمال اینکه شمام وسوسه شید و یسری چیزارو بگید وجود داره.
حالا بعد از یه سری اتفاقای دیگه این آدمای تازه وارد رفتن به همه ی اونایی که باهم راجع بهشون گفته بودیم فقط و فقط حرفای منو زدن و گفتن من قصد دارم روابطو خراب کنم و آدمارو ضایع کنم.
صابخونمم منو صدا زدو گفت چرا اینکارو میکنی؟حالا من هرچقدر گفتم که اینجوری که گفتن نبوده خیلی اتفاقای دیگه هم افتاده,ولی خب ته ماجرا من مقصر شناخته شدم.
ازونروز به بعد حتی دیگه با دوستای صمیمیم هم نمی تونم حرف بزنم.همش مواظب کلمه هامم.همش میگم نکنه اینم یروزی دشمنم بشه و بره همه ی حرفامو به بقیه بگه.
اعتمادمو به آدما از دست دادم.ازونور سرکار هم همینطور شدم و همه مرتب میپرسن با ما مشکلی داری که حرف نمیزنی؟
من با هیچکس هیج مشکلی نداشتم!ولی آدما دارن بهم یاد میدن که برای درست نشدن مشکل باید تا میتونم ازشون دور باشم.
چرا نمیتونیم باهم خوب باشیم؟چرا واقعا؟
برچسب:
نویسنده: ستایش طباطبایی