48
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 19:04
دلم برای اون زمانی تنگ شد که نصف شب بخاطر یه کابوس بد از خواب میپریدم.بعدش که فکروخیال خوابمو میبرد میرفتم مامانمو بیدار می کردمو می گفتم مامان خوابِ بد دیدم.میذاری دستتو بگیرم؟اونم تو بغلش منو جا میدادو دستمو میگرفتو من همه ی ترسا و غمای دنیا از یادم میرفت. خدایا داری واسه چی آمادم میکنی؟چرا داری ه...
49
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 19:04
چند روز حالم بده. قلبم شکست و یه تیکه از باورام برای همیشه از بین رفت. بعد ازینکه چندتا دختر جدید اومدن تو خونه یسری مشکلات ایجاد شد و چون این دخترا تو اتاق من بودن شروع کردن راجع به بقیه نظر دادنو حرف زدن.منم چون قدیمیم و شناخت بیشتری از بقیه دارم این وسط یه حرفایی زدم که ای کاش نمیزدم! نه اینکه در...
47
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 1:51
بعضیا هنوز مجردن.بعضیا ده ساله که ازدواج کردن و چهارساله که منتظر بچن.یه نفر وجود داره که سال اول زندگیش بچه دار شده. ینفر توی ۲۲ سالگی فارق التحصیل شده و ۵ سال منتظر تا شغل پیدا کنه در حالیه که یه نفر دیگه وجود داره که توی ۲۷ سالگی فارق التحصیل شده و مستقیما وارد بازار کار شده. ینفر توی ۲۵ سالگی مد...
45
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 18:38
نمی دونم اقای توت فرنگی اینجارو می خونه یا نه.امیدوارم اگه می خونه خیلی از دستم ناراحت نشه. دیروز دومین سیگار زندگیمو کشیدم.از صبح حالم افتضاح بود.شب قبلش کلی کار کردم.درسای دانشگاه,آشپزی,خرید...بعدشم بی خوابی زده بود به سرم.صبح با کسالت از خواب بیدار شدم و حسابی گرفته بودم.دم ظهری امانوئل(همکار جدی...
46
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 18:37
تو اتوبوس نشستم.بک ساعته تو راهم هنوز این تهران لعنتی تموم نشده.حالم ازین شهر بهم می خوره. شالم از سرم افتاده تصمیم گرفتم درستش نکنم.این هوا حق منم هست! از وقتی مامانش اومده کوچه روبروییمون سرکار, از سایه خودمم می ترسم.تهران به این بزرگی با این همه جمعیت اخه باید میومدی میفتادی کوچه روبرویی ما؟کیو ب...
44
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 7:32
مثلا يروز از سرکار يا دانشگاه يا بازار بيام خونه,ببينم برام کيک شکلاتى پختن با قهوه داغ. رو ميزى با گلاى سرخ و سفيد ريز,روشم يه گلدون سبز مليح گذاشتن پر از رز و مريم. اونطرف ميزم نشسته با يه لبخند.ترجيحا يکمم آفتاب تابيده باشه.آشپزخونم سفيد باشه
36
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:17
دیشب قبل ازینکه بخوابیم,کولر اتاقو روشن کردم.موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که زندگیم مثل کولر شده. پر از پوشال!بزرگ ولی خالی!کولرارو بلند کردید؟اونا خیلی سنگینن.فکر کنم بخاطر اینکه غم های زیادی توی خودشون نگه می دارند.تا زمانی که ما نخوایم اونا نمی تونن گریه کنن!مجبورن خودشونو نگه دارن.کولرا هم...
37
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:17
رفتم کلاس نویسندگی رزرو کردم تا حتما بهش رسیدگی کنم!توی کتاب خاطرات یک مغ از پائولو کویلیو خوندم که توی مناجاتش با خدا می گفت "بر آنان رحم کن که از برداشتن قلم یا قلم مو یا ساز یا ابزاری می هراسند,زیرا نگرانند که مبادا کسی,پیش تر و بهتر از آنان به انجام رسانده باشد و خود را ناسزاوار ورود به سرای شگف...
41
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:17
خب خب خب بالاخره ماه مهر شروع شد همه چیز سروسامون گرفتو دوباره برگشت سرجاش. تابستون خوووبه ولی زندگی آدم شلخته می شه.شبا تا دیروقت بیرون ,صبحا تا شب زیر کولر,اخر هفته ها مهمونی و مسافرت (البته این تابستونیه که هممون انتظار داریم ولی در واقع تابستون واقعی اینطوری می گذره)شبا تا دیروقت بیدار مشغول کار...
43
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:16
امروز ازون روزاس که انگار خانوم توت فرنگی داره تو رویاهاش زندگی می کنه. فکر کنم بخاطر بوی عطر جدیدشه!هر عطری یه دنیاس.این عطرش بوی جسارت می ده. بهشت براش جاییه که با یه آهنگ ملوعه انگلیسی پشت جیپش نشسته,سیگار برگش گوشه لبشه و شات گانش رو صندلی کنارش.از دور یه جمعیتو می بینه که زیر یوغ یه آدم بی مصرف...