
تو اتوبوس نشستم.بک ساعته تو راهم هنوز این تهران لعنتی تموم نشده.حالم ازین شهر بهم می خوره. شالم از سرم افتاده تصمیم گرفتم درستش نکنم.این هوا حق منم هست! از وقتی مامانش اومده کوچه روبروییمون سرکار, از سایه خودمم می ترسم.تهران به این بزرگی با این همه جمعیت اخه باید میومدی میفتادی کوچه روبرویی ما؟کیو بزنم اخه؟ حالا افتادی سرت سلامت.اتقدر جاسوسی نکن.انقدر فضولی نکن.انقدر از روی عکس تلگرامو اینستا من راجع به من قضاوت نکن.انقدر تهمت نزن.صدامو میشنوی؟ معلومه که نمیشنوی!اگه بجای دیدن یکم منو,یکم پسرتو میشنیدی الان مشکلاتت حل شده بود!مشکلاتمون یعنی!! خدایا او...
ادامه مطلب
دیشب قبل ازینکه بخوابیم,کولر اتاقو روشن کردم.موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که زندگیم مثل کولر شده. پر از پوشال!بزرگ ولی خالی!کولرارو بلند کردید؟اونا خیلی سنگینن.فکر کنم بخاطر اینکه غم های زیادی توی خودشون نگه می دارند.تا زمانی که ما نخوایم اونا نمی تونن گریه کنن!مجبورن خودشونو نگه دارن.کولرا همشون پر بغضن! اونا همیشه زیر باد و بارونو برف و سختی می مونند.بزرگ,پر اُبُهت,قوی.همیشه نمی تونن گریه کنن و وقتی گریه کنن همرو توی خودشون میریزن درحالیکه همه خوشحالنو دلشون خنک میشه... درست مثل زندگی من,درست مثل زندگی خیلی از ماها... یروز یکی از دوستام بهم گفت ت...
ادامه مطلب
رفتم کلاس نویسندگی رزرو کردم تا حتما بهش رسیدگی کنم!توی کتاب خاطرات یک مغ از پائولو کویلیو خوندم کهتوی مناجاتش با خدا می گفت "بر آنان رحم کن که از برداشتن قلم یا قلم مو یا ساز یا ابزاری می هراسند,زیرا نگرانند که مبادا کسی,پیش تر و بهتر از آنان به انجام رسانده باشد و خود را ناسزاوار ورود به سرای شگفت انگیز هنر می دانند.اما باز بر آنان رحم کن که قلم را,قلم مو را,ساز یا ابزار را برداشته اند و الهام را به ابتذال گروانده اند,و اما خود را بهتر از دیگران می پندارند.اینان قانون تورا نمی دانند که:هیچ پوشیده ای نیست که آشکار نشود و هیچ پنهانی نیست که عیان نگردد." وا...
ادامه مطلب